49
و پایان تو آغاز خزان . . .
برای داشتن امضایش سر و جان می دهند
نه هنرپیشه است و نه فوتبالیست
او فقط رئیس بانک مرکزی است !
پ ن : من ترجیح می دم امضای آقای رئیسُ روی اسکناسهای درشت داشته باشم !
لنگه کفشت را خواهم دزدید
چون یقین دارم در نهایتِ آرامش تَرکم می کنی !
پ ن : با تاثیر از قصه ی سیندرلا
رفتگر : زود بساطتو جمع کردی امروز ؟
واکسی : حوصله ندارم
رفتگر : انگار کاسبی خوب نبوده
واکسی : خدارو شکر ، راضی ام
رفتگر : چند جفت ؟
واکسی : جفت نشد . 23 لنگه !
چند روزی است که فقط خوراکِ ظهرم را غروب میخورم
و چه میبالم به این تحولِ عظیم در روزهایی عزیز !
نمی دانم . . .
اما تصور می کنم
گاهی خدا به من لبخند می زند
بیشتر اخم می کند
معمولاً خشمگین است
هرگز خشنود نیست
. . .
نمی دانم ...
انتظار دیدن همه ی تصاویرش را دارم
جز بی تفاوتی
دلم می خواد حرفاتُ باور کنم و همین منُ از تماشای چشات محروم می کنه !