49

و پایان تو آغاز خزان . . .

48

برای داشتن امضایش سر و جان می دهند

نه هنرپیشه است و نه فوتبالیست

او فقط رئیس بانک مرکزی است !

پ ن : من ترجیح می دم امضای آقای رئیسُ روی اسکناسهای درشت داشته باشم !

 

47

لنگه کفشت را خواهم دزدید

چون یقین دارم در نهایتِ آرامش تَرکم می کنی !

پ ن : با تاثیر از قصه ی سیندرلا 

46

رفتگر : زود بساطتو جمع کردی امروز ؟

واکسی : حوصله ندارم

رفتگر : انگار کاسبی خوب نبوده

واکسی : خدارو شکر ، راضی ام

رفتگر : چند جفت ؟

واکسی : جفت نشد . 23 لنگه !

رمضان

چند روزی است که فقط خوراکِ ظهرم را غروب می‌خورم

و چه می‌بالم به این تحولِ عظیم در روزهایی عزیز !

44

نمی دانم . . .

اما تصور می کنم

گاهی خدا به من لبخند می زند

بیشتر اخم می کند

معمولاً خشمگین است

هرگز خشنود نیست

. . .

نمی دانم ...

انتظار دیدن همه ی تصاویرش را دارم

جز بی تفاوتی

43

دلم می خواد حرفاتُ باور کنم و همین منُ از تماشای چشات محروم می کنه !

42

پناه می بریم به خدا از شر شیطان رانده شده که وسوسه های پیش پا افتاده اش باز می داردمان از وسوسه های مهمتری که خود در سر داریم !

41

گلفروشِ دوره گرد تنها کسی است که وقتی با گل به خانه باز می گردد هیچکس خوشحال نیست