23

نوید به همه ی دوستداران خسرو شکیبایی که آرزوی خلوت با او برای ابراز علاقه شان را داشتند اما هرگز میسر نمی شد

از امروز این امکان مهیاست : همه روزه ، قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا

22

ـ خواب ! تو دیگه چرا بیداری ؟

ـ تا میاد خوابم ببره یکی خودشو به من می زنه !

21

چقدر خوش خیالند کبوترای گرسنه ی صحن اگه چشم انتظارِ گندمای نذر کرده ی منِ روسیاهند

20

برگها چه سخت می شکنند زیر گامهای وحشیانه ی من برای لذتِ شنیدنِ صدای دوست داشتنی شان . . .

19

 

میان دستان گره کرده ی آدمها پنهان می شویم

حریفان حریص در تصاحبت و در هراس از تقابلم

گل یا پوچ ، جستجو آغاز می شود . . .

18

با تو ما می شوم ، بی تو هیچ ...

17

 

این روزها جوونی که می کنم پدرم تلخ نگاه می کنه

نمی دونم غصه ی آینده ی منُ می خوره یا غبطه ی گذشته ی خودشُ

16

 

ناشر ( با اعتماد به نفس ) : توی داستانهاتون خیلی اغراق شده ، من توو فضای جنگ نبودم ولی مصنوعی بودن قصه های جنگیتونو حس می کنم .

نویسنده ( در حالی که لبخند می زند ) : شما چه راهنمایی می فرمایید ؟

ناشر ( با غرور ) : به نظرم از آدمای جنگ دیده مشاوره بگیرید ؛ راستی اسمی برای مجموعه داستانهاتون انتخاب کردید ؟

نویسنده ( آرام تر از همیشه ) : بله ، خاطرات یک فرمانده !