بازیِ وبلاگی: تویِ بیستُ چهار ساعتِ آخر عمرت چه کار میکنی؟
یه مهمونی برگزار می کنم ، از وقتی خاطرم میاد مرور می کنم و اونایی که دوستشون دارم و دعوت می کنم ، با هرکدوم از مهمونها حتی برای چند دقیقه گپ می زنم ؛ آلبوم عکسهامو با اون موسیقی که دوست دارم ورق می زنم و گذشته رو تجسم می کنم ؛ چند ساعتشو با کسی که دلم می خواد خوب تماشایش کنم می گذرونم . . . ؛ چندین ساعتش هم حتما با خانوادم هستم ، پدر عزیزم که حتما دستشو می بوسم ، مادر مهربانم که دلم می خواد وقتی می بوسمش در گوشش بگم واسم دعا کنه مثل همیشه ، و خواهر دوست داشتنیم که چند سالی میشه خجالت می کشم بغلش کنم دلم می خواد یه دل سیر در آغوش بگیرمش ؛ و چند ساعت آخرش حتما با خدا خلوت می کنم ، خیلی حرفا دارم باهاش بزنم ؛ و بدرود زندگی .
اینجا