بازیِ وبلاگی: تویِ بیستُ چهار ساعتِ آخر عمرت چه کار میکنی؟

 

یه مهمونی برگزار می کنم ، از وقتی خاطرم میاد مرور می کنم و اونایی که دوستشون دارم و دعوت می کنم ، با هرکدوم از مهمونها حتی برای چند دقیقه گپ می زنم ؛ آلبوم عکسهامو با اون موسیقی که دوست دارم ورق می زنم و گذشته رو تجسم می کنم ؛ چند ساعتشو با کسی که دلم می خواد خوب تماشایش کنم می گذرونم . . . ؛ چندین ساعتش هم حتما با خانوادم هستم ، پدر عزیزم که حتما دستشو می بوسم ، مادر مهربانم که دلم می خواد وقتی می بوسمش در گوشش بگم واسم دعا کنه مثل همیشه ، و خواهر دوست داشتنیم که چند سالی میشه خجالت می کشم بغلش کنم دلم می خواد یه دل سیر در آغوش بگیرمش ؛ و چند ساعت آخرش حتما با خدا خلوت می کنم ، خیلی حرفا دارم باهاش بزنم ؛ و بدرود زندگی .

14

سینه ام را از سکوت پر می کنم ، فریاد می کشم ، فریاد سکوت ، همه می ترسند ، تعجب می کنم ، کنجکاوی می کنم ، درمی یابم ؛ هیچ کس اینجا نمی شنود ، همه از فریاد کر شده اند و به رسم عادت می ترسند . . .

13

سالهاست آرزوی این لحظه را دارم ، می خواهم باران را به عقدم درآورم ، ابر می آید تا جاری کند ، خورشید سر می رسد ، حسادت می کند ، سخت می سوزد ، مانع می شود ، باران می رود ، ابر ناپدید می شود ، دوباره سالها باید صبر کنم ، شاید هم هیچ وقت ؛ اینجا کویر است

12

طلوع می کند خورشید و دیگر ماه را نمی بینم ، تا غروب منتظر می مانم ، غروب می کند خورشید و باز هم ماه را نمی بینم ؛ امروز آخرین روز ماه بود

11

هر شب دلهره دارم ، هر شب ناآرامم ، هر شب کابوس می بینم ، همه یکسو از همه بدتر هر شب از روی تخت می افتم ، گویی از بام دنیا افتاده ام ؛ دیشب دلهره داشتم ، ناآرام بودم ، کابوس دیدم ، اما از روی تخت نیفتادم ، چه خوشحال بر می خیزم ، سرم به تخت می خورد ، یادم نبود زیر تخت خوابیدم . . .

10

در انتظار نشسته ام ، در انتظار آرامش ، با اینکه می دانم آرامش هم به سمتم هجوم می آورد

9

ساعت را کوک می کنم ، پشت پیانو می نشینم ، فالش می زند ، پیانو را کوک می کنم ، پشت پیانو می نشینم ، ونگ می زند ، ساعت را می گویم ؛ هیچ ننواخته ام و وقت رفتن است . . .

8

دلم می خواست روزها شب می شدند و شبها روز ، آنوقت چه بی تاب از خواب بیدار می شدیم برای طلوع ماه

7

پیش از تو زیستن را دوست ندارم زیرا آنوقت تو فقط مرا درک می کنی ؛ پس از تو زیستن را دوست ندارم زیرا آنوقت من فقط تو را درک می کنم ؛ با تو زیستن را دوست دارم شاید هرگز یکدیگر را درک نکنیم اما لااقل در یک نقطه مشترکیم

6

کاش ملک الموت قبل از آمدنش با ارسال پیام کوتاهی به تلفن همراهمان ما را از تشریف فرمایی اش با خبر می کرد و پس از اینکه مطمئن شد پیامش را دریافت کردیم به دیدارمان می آمد ؛ وای اگر می دانستم آرزویم برآورده می شود برای همیشه تلفنم را خاموش می کردم

5

اگر دوباره به دنیا آمدم یا خلبان می شوم و یا غواص ؛ زندگی روی زمین یکبار کافیست

4

دیشب باز هم خواب دیدم

باز هم برای مادربزرگ تعریف کردم

باز هم گفت خیر است

همیشه همین را می گوید و من همیشه می ترسم چون من فقط یک خواب می بینم

خواب پدربزرگ مرحومم را در حالی که آرام گرفته و من از او می پرسم آیا من نیز مانند شما به آرامش می رسم و او همیشه پاسخش را به نزدیکترین یارش می سپارد و من جز مادربزرگ کسی را سراغ ندارم

و او نیز جوابش همیشه خیر است . . .

3

چقدر ستاره ها غبطه می خورند به سیاره ها وقتی در تاریکی شب در آرزوی کمی گم شدن هستند