99

 

خدا خیرش بدهد .

پیرمرد نیکوکار با انگشت زدن بیعنامه ، کار خرید یک بنای دیگر را تمام کرد و به

زودی ساخت یکصدمین مدرسه اش را شروع می کند .

با تخریب بنای قدیمی ، مستاجر بی چاره با چند سر عائله اش آواره می شود .

آموزگاری دلسوز که در طول خدمتش دست کم به هزار دانش آموز خواندن و نوشتن

آموخته است . . .

98

 

چه خیال خامی داشت پیرزن که فکر می کرد با احضار کردن تنها ندیده اش همه ی

گناهان نود سال عمر رفته بخشیده می شوند !

نوزاد دختر سفر سخت به روستای سرد زادگاه پیرزن را تاب نیاورد و زندگی کوتاه نه

روزه اش در میانه ی مسیر پایان پذیرفت . . .

خاکسپاری

 

امروز ایمانم را زنده به گور کردم .

هوالجبار

 

روزگار فرمانبری گذشت

دوران سرکشی است . . .