40

قلمم نمی نویسد

زبانم بند آمده

چشمانم . . .

 

 

 

 

نه ، چشمانم بهانه ای ندارند

39

نامم را که می برند ذوق می کنم

مانند تزریقاتچی هایی که دکتر خطابشان می کنند !

38

معمولِ که :

ذُکور در تقابل با أُناث زود اسیر می شوند و زود سیر و أُناث در تقابل با ذُکور دیر اسیر می شوند و دیر سیر*

 

*اگر عقیده ای بالعکس دارید خیلی مهم نیست چون زمانِ فرآیندِ حذفِ الف در هر دو واکنش یکسان است

 

 

پ . ن : با تشکر از اساتیدِ محترمِ ادبیات ، عربی ، روان شناسی و شیمی به دلیلِ بهره گیری از آموخته هایشان در شکل گیریِ نتیجه ی فوق

37

به آرزوی بچگی ام رسیدم

چقدر دلم می خواست توو صف اول نماز جماعت باشم

این بار نه تنها صف اول ، بلکه جلوتر از صف اول جای گرفتم

حتی جلوتر از پیش نماز

همه به من اقتدا می کنند

چقدر مهم شدم

نماز تمام میشود

همه به سمتم می آیند

روی دست بلندم می کنند

چقدر عزیز شدم

چند قدمی حرکتم می دهند

یکی فریاد می زند : " بلند بگو لا اله الا الله " . . .

36

چه سود که جبرِ زمانه کلامِ حسین را وِردِ زبانم کرده است :

آیا یاریگری هست که مرا یاری کند ؟

35

برهنه که در آغوشت می گیرم تنها به یک چیز می اندیشم :

لباسهایت را بسوزانم ، برای همیشه . . .

34

در هفته ی سوم مرداد ۱۳۸۷ دلم هوای نوشته های هفته ی سوم خرداد ۱۳۸۷ رُ کرده !

33

یکی از دوستانِ فربه با حسرت از من سوال کرد : " با چه رژیمی روز به روز لاغرتر می شی ؟ "

نمی دونم چرا بی اختیار گفتم با رژیمِ جمهوری اسلامی !

32

دوباره طبق روال این شبها خانه در تاریکی فرورفته با این تفاوت که این بار جمعمان ، جمع است

پدر فارغ می شود از جعبه ی جادو ، مادر بیکار می ماند بدون وسایل برقی آشپزخانه ، خواهر فاصله می گیرد از جاذبه ی فضاهای مجازی و من دست می کِشم از گوشیِ قراضه ام که بی برق دوامی ندارد

دیری نمی گذرد که بی اختیار حلقه می زنیم دور شمع ، تنها روشنایی خانه ، سکوت را خیلی تاب نمی آوریم ، به حرف می اُفتیم ،چه ناگفته ها که در دل نداشتیم ، حرفهایمان گُل می اَندازد ، همه خنده می کنند و من ذوق از این مجالِ به دست آمده و این تنها باری است که روشنایی را انتظار نمی کشم اما مثل همیشه همه چیز بر خلاف انتظارم پیش می رود

دوباره نور و صدا فضا را پُر می کند ، دوباره همه پراکنده می شوند

من نیز همانطور که بر می خیزم ، شمع را خاموش می کنم و این بار دعا می کنم آقای وزیر را با همه ی سیاست های غلطش ، شاید کمی جبران کند نفرین هایی که این چند وقت نثارش کردم .

 

31

 

دانش آموز ( با سادگی ) : ببخشید ، منظورِ سهراب از وضو گرفتن با تپشِ پنجره ها چی بوده ؟

دبیرِ ادبیات ( در حالی که هنوز هم خودش منظورِ سهرابُ نمی دونه در جستجوی جوابی قانع کننده است ) : اِ ، راستش ، راستش این سوالُ باید از دبیرِ مَعارفتون بپرسید !

30

در این زمانه خواندنِ دستِ آدمها سودمندتر از خواندنِ دست نوشته هایشان است !

29

این روزا با دیدنِ آثارِ پیری در چهره ی پدر ، می ترسم از دعاها وقتی می گن پیر بشی جوون

مادربزرگ

وقتی گریه می کنی دلم می لرزه ، مثلِ دستات . . .

27

غمت از هرچه شادی دلگشاتر . . .

26

مَرد چند دقیقه ای هست که داره سعی می کنه پشه رو بُکُشه ، خیلی هم مطمئنه چون دائم با خودش می گه بالاخره می کُشَمِت پشه ی لعنتی . . .

. . . حالا چند وقتی گذشته ؛ مَردِ مطمئن مدتهاست مُرده و پشه ی لعنتی داره اطرافِ یه مردِ مطمئنِ دیگه در جواب با نیشخند می گه : آخرش معلوم می شه ، به من می گن آنوفل !

25

تا اون روز بارانُ واقعاً دوست داشتم

تا اون روز که فکر می کردم بی توقع می باره

ولی از اون روز سعی می کنم دوستش داشته باشم

از اون روز که فهمیدم می باره تا بخار بشه برای بقاءِ خودش

24

متاسفانه هنگامی به ارزش جمله پایین پی می برید که دیگه آرزومندی من اثری نداره :

امیدوارم هیچ وقت حس ناخودآگاهتونُ از دست ندید .