مَرد چند دقیقه ای هست که داره سعی می کنه پشه رو بُکُشه ، خیلی هم مطمئنه چون دائم با خودش می گه بالاخره می کُشَمِت پشه ی لعنتی . . .

. . . حالا چند وقتی گذشته ؛ مَردِ مطمئن مدتهاست مُرده و پشه ی لعنتی داره اطرافِ یه مردِ مطمئنِ دیگه در جواب با نیشخند می گه : آخرش معلوم می شه ، به من می گن آنوفل !