روز اول مهر
دعوت دخترک کمی قلقلکم داد !
چقدر دوست دارم تصویر اون روزُ !
اولین روز تحصیلم . . .
یه پسر بچه ی نسبتا" شیطون با سر تراشیده و لباس فرم سرمه ای که کمی بزرگتر از هم سن و سالهاش رفتار می کرد .
با کلی اصرار ، مادرمُ راضی کردم تا کیفمُ خودم بیارم ؛ کیف طوسی رنگی که تام و جری رُ به شکل عجیبی تو آغوش هم نشون می داد !
فکر می کردم بزرگ شدم ؛ دلم می خواست تنهایی مدرسه برم و تا چند سال بعد هم ، همچنان دلم می خواست !
زنگ دبستان که به صدا در اومد به صف ایستادم ؛ مدیر دبستان با کلی خوش آمد گویی به ذکر نکاتی هم پرداخت ؛ از بین تذکراتش این جمله خوب یادمه : " دانش آموزان عزیز سعی کنید غیبت نکنید ، چون از نمره ی انضباطتون کم میشه " . من که تا اون روز غیبت رُ فقط مترادف با پشت سر کسی حرف زدن می دونستم تا مدتها با خودم فکر می کردم اگه غیبت کنیم مدیر مدرسه چه طور متوجه میشه ! کلی تو دلم خندیدم وقتی فهمیدم غیبت نکنید یعنی غایب نشید !
خلاصه بعد از ایراد سخن آقای مدیر به کلاس رفتم و بعدش زنگ تفریح و . . .
آره ! اون روز هم گذشت مثل همه ی روزهایی که گذشتند ولی . . .
چقدر دلم تنگ شده برای اون روزها ؛ برای اون روزها که با شنیدن کلمه ها به معناهای دیگشون فکر نمی کردم !
اینجا