نیم طبقه ی فوقانی خانه ای کوچک و قدیمی - آخرین شب پاییز

 

اتاقی چند متری با دیوارهای تیره رنگ و سقفی کوتاه که با نور کم و دود سیگار پُر شده است .

کنار سطل زباله ی گوشه ی اتاق که تعدادی سُرنگ استفاده شده و بطری خالی درون آن است ، انبوهی کتاب خاک می خورند .

دختری جوان با اندامی کشیده ، موهای مشکی بلند و چهره ای کودکانه در حالی که سیگاری بر لب دارد روی تخت فرسوده ی اتاق در خود فرو رفته است و با موبایل حرف می زند .

دختر : دوست ندارم پنهانش کنم ؛ دلم می خواد فریاد بزنمش ؛ ولی تو تنها کسی هستی که دارم بهش می گم . راستش خیلی وقت بود دلم می خواست با یکی حرف بزنم ؛ یه غریبه . بعد از مرگ پدرم تو تصادف ، خانوادمون از هم پاشید . برادر بزرگم به بهونه ی تامین مخارج ما مثلا" برای کار رفت خارج ؛ گاهی یه مبلغ ناچیز می فرسته . مادرم صیغه ی یه مردک شده ؛ فکر می کنه من نمی دونم ؛ اگه خیال کنه درس می خونم دیگه کاری بهم نداره . بیشتر از همه نگران خواهر کوچولومم ؛ دلم نمی خواد مثل من زندگی کنه . . .

دختر خاکستر سیگارش را از پنجره ی نیمه باز نزدیک تخت بیرون می ریزد . به مرور صدای دختر کمتر و صدای آکاردئونی که بیرون نواخته می شود بیشتر می شود . برف زیبایی در حال باریدن است . ماه به شکل عجیبی خودنمایی می کند . . .

 

 

حالا دختر چیزی را روی میز کهنه ی اتاق جستجو می کند . چندین قرص ، دستی ورق ، فنجانی برگشته ، تقویم و مونیتور قراضه ای که صفحه ی یاهو مسنجر را نشان می دهد روی میز را پُر کردند . دختر برگی را مچاله می کند و از پنجره بیرون می اندازد . برگه ی مچاله به جوان نابینایی که مشغول نواختن آکاردئون است برخورد می کند . جوان نابینا برگه ی مچاله را برمی دارد و چیزی زیر لب زمزمه می کند . دختر پنجره را می بندد . اتاق در خاموشی فرو می رود . سیاهی مطلق دیده می شود .

 

 

 

خیابانی خلوت - همان شب

 

سیاهی مطلق دیده می شود . به مرور از سیاهی آسمان فاصله می گیریم . نمای وسیعتری به چشم می خورد . جوان نابینا کنار دکه ی پیرمرد لبوفروش در حالی که دهانش را پاک می کند ، از جیبش برگه ی مچاله را بیرون می آورد و به سمت پیرمرد می گیرد .

جوان : درسته یا بازم باید بدم ؟

پیرمرد نگاهی به برگه ی مچاله می کند ، لبخندی می زند و برگه را می گیرد .

پیرمرد : درسته ؛ خدا برکت بده .

پیرمرد برگه ی مچاله را باز می کند و کنار دخلش قرار می دهد . دوباره صدای نواخته شدن آکاردئون شنیده می شود . زیر نور دکه ، برگه سی آذر را نشان می دهد که با خط خوش روی آن نوشته شده :

هرچه وسوسه ام کرد تجربه کردم . اکنون مرگ وسوسه ام می کند ؛ اگر به خودم بود درنگ نمی کردم ، اما حالا من دو نفر هستم . . .