65
باز هم به خون نشست بی کرانِ آسمان
باز ماتم زمین ، باز حسرت زمان
باز هم جهانِ جان در غمش سیاه پوش
ذره ذره ی وجود در فغان و در خروش
ماه چهره اش گرفت ، آسمان ز پا نشست
سرو قامتش خمید ، پشت عاشقی شکست
+ نوشته شده در پانزدهم دی ۱۳۸۷ ساعت توسط ایمان
|
اینجا