چشم ها خیره به من و من خیره به شمع ها

می خواهم مطمئن شوم همانهایی هستند که خودم تهیه کرده ام

امسال شمع ها بیشتر از کیک برایم اهمیت داشتند

نه برای اینکه هر کدام نشانه ی یک سال اند

نه . . .

 

به خودم که می آیم چشم ها را منتظر می بینم

چاره ای نیست !

این بار نگاهم را می دهم به روشنایی شمع ها

یک به یک مرورشان می کنم

سال ها را

و چشمانم را می بندم

. . .

 

چشم که می گشایم نفس بی رمقم کار خودش را کرده است

شمع ها خاموشند

نمی دانم انتظار برای روشن شدنشان بیهوده است یا . . .

اما نه !

شمع ها دوباره روشن می شوند !

دوباره چشم می دوزم به روشنایی شان . . .

 

افسوس !

افسوس که باز هم باید انتظارات را برآورده کنم

انتظاراتی که با بازی شمع ها دوچندان شده اند

دوباره چشمانم را می بندم

کاش چشمی می دید که دلم نمی خواهد سی سالگی را پشت سر بگذارم . . .

 

آیا شمع ها دوباره روشن می شوند . . . ؟

 

 

پی نوشت : من همان پسرک پانزده ساله ام که دوباره بالغ شده . . . !