1387/02/14

 

کاش چشمانم نوشتن می دانستند آن روز که سراپا چشم بودم . . .

71

خدایا مرا با نیاتم بسنج نه با اعمالم .

تهران - نوروز 8+1400

تصویر در ورای مردی میانسال ، که مقصدی نامعلوم را دنبال می کند ، خیابانهای شهر ، که حال و هوای نوروزی دارند ، را نمایش می دهد .

صدای مردی خسته روی همهمه ی شهر شنیده می شود :

امروز بعد از بیست سال دوباره دیدمش

همه ی خاطرات اون سالها برام زنده شد

بر خلاف من اصلا" تغییری نکرده بود

نمی خواستم دوباره از دستش بدم

به سمتش رفتم

هنوز بهش نزدیک نشده بودم که

با دیدن خودش متوجه شدم اون دخترشه . . .

یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت

خدای بهار هم مهربان تر است . . .

نوروز مبارک

فرشته

از وقتی خوم را شناختم مطمئن بودم هیچ آدمی زندگیش را با من شریک نمی شود

67

پشت میز ریاستم لم داده بودم .

پیرمرد مدتی می شد منتظر موافقت من با درخواستش بود .

چهره ی آرامش مجبورم کرد خیلی معطلش نکنم .

موافقتنامه رو با غرور امضاء کردم و از اون جایی که حدس می زدم خوندن و نوشتن ندونه با اشاره به جوهر روی میز بهش فهموندم که اثر انگشتش روی نامه لازمه .

با متانت خاصی قلم زیباشو از جیبش بیرون آورد و با خط خوشی نامشو نوشت و امضاء کرد .

کمی خودمو جمع و جور کردم و مجذوب خط خوشش بودم که نامش توجهمو جلب کرد .

آموزگار کلاس اول دبستانم بود . . .

66

همه چیز خوبه

دردش قطع شده

از کنارش تکون نمی خورم

دارو و غذاشو به زور به خوردش می دم

کلی براش حرف می زنم

. . .

همه چیز خوبه

فقط بوی تعفنش آزارم می ده

65

باز هم به خون نشست بی کرانِ آسمان

باز ماتم زمین ، باز حسرت زمان

باز هم جهانِ جان در غمش سیاه پوش

ذره ذره ی وجود در فغان و در خروش

ماه چهره اش گرفت ، آسمان ز پا نشست

سرو قامتش خمید ، پشت عاشقی شکست

زبان پاک ضمیر

 

انگلیسی :          he          she

عربی :               هِیَ          هُوَ

فارسی :               او            او

یلدا

میوه فروش راست می گفت .

هندوانه اش مثل قند بود !

سفید . . .

62

برای ذوقم عصای سفید خریدم !

61

نگران آینده ام . . .

آینده ای که در حسرت گذشته ای چون حال خواهد گذشت

60

چهارده سال بیشتر نداره .

چند روزی است پدر شده !

پدر دو خواهر کوچکش . . .

59

سرد می شوم . . .

گویی گرمایم می سوزانَد

58

تو مانند پروانه ای در مشتم . . .

نه دل رها کردنت را دارم و نه تاب در بند دیدنت را

57

اگر رنج های آدمی را طبقه بندی کنیم و به هر کدام عددی بدهیم

تصور می کنم

معدل رنج های همه انسانها یک عدد است

56

امان دِه ، ایمان ، امین گردد . آمین .

آرام بخوانید !

نیم طبقه ی فوقانی خانه ای کوچک و قدیمی - آخرین شب پاییز

 

اتاقی چند متری با دیوارهای تیره رنگ و سقفی کوتاه که با نور کم و دود سیگار پُر شده است .

کنار سطل زباله ی گوشه ی اتاق که تعدادی سُرنگ استفاده شده و بطری خالی درون آن است ، انبوهی کتاب خاک می خورند .

دختری جوان با اندامی کشیده ، موهای مشکی بلند و چهره ای کودکانه در حالی که سیگاری بر لب دارد روی تخت فرسوده ی اتاق در خود فرو رفته است و با موبایل حرف می زند .

دختر : دوست ندارم پنهانش کنم ؛ دلم می خواد فریاد بزنمش ؛ ولی تو تنها کسی هستی که دارم بهش می گم . راستش خیلی وقت بود دلم می خواست با یکی حرف بزنم ؛ یه غریبه . بعد از مرگ پدرم تو تصادف ، خانوادمون از هم پاشید . برادر بزرگم به بهونه ی تامین مخارج ما مثلا" برای کار رفت خارج ؛ گاهی یه مبلغ ناچیز می فرسته . مادرم صیغه ی یه مردک شده ؛ فکر می کنه من نمی دونم ؛ اگه خیال کنه درس می خونم دیگه کاری بهم نداره . بیشتر از همه نگران خواهر کوچولومم ؛ دلم نمی خواد مثل من زندگی کنه . . .

دختر خاکستر سیگارش را از پنجره ی نیمه باز نزدیک تخت بیرون می ریزد . به مرور صدای دختر کمتر و صدای آکاردئونی که بیرون نواخته می شود بیشتر می شود . برف زیبایی در حال باریدن است . ماه به شکل عجیبی خودنمایی می کند . . .

 

 

حالا دختر چیزی را روی میز کهنه ی اتاق جستجو می کند . چندین قرص ، دستی ورق ، فنجانی برگشته ، تقویم و مونیتور قراضه ای که صفحه ی یاهو مسنجر را نشان می دهد روی میز را پُر کردند . دختر برگی را مچاله می کند و از پنجره بیرون می اندازد . برگه ی مچاله به جوان نابینایی که مشغول نواختن آکاردئون است برخورد می کند . جوان نابینا برگه ی مچاله را برمی دارد و چیزی زیر لب زمزمه می کند . دختر پنجره را می بندد . اتاق در خاموشی فرو می رود . سیاهی مطلق دیده می شود .

 

 

 

خیابانی خلوت - همان شب

 

سیاهی مطلق دیده می شود . به مرور از سیاهی آسمان فاصله می گیریم . نمای وسیعتری به چشم می خورد . جوان نابینا کنار دکه ی پیرمرد لبوفروش در حالی که دهانش را پاک می کند ، از جیبش برگه ی مچاله را بیرون می آورد و به سمت پیرمرد می گیرد .

جوان : درسته یا بازم باید بدم ؟

پیرمرد نگاهی به برگه ی مچاله می کند ، لبخندی می زند و برگه را می گیرد .

پیرمرد : درسته ؛ خدا برکت بده .

پیرمرد برگه ی مچاله را باز می کند و کنار دخلش قرار می دهد . دوباره صدای نواخته شدن آکاردئون شنیده می شود . زیر نور دکه ، برگه سی آذر را نشان می دهد که با خط خوش روی آن نوشته شده :

هرچه وسوسه ام کرد تجربه کردم . اکنون مرگ وسوسه ام می کند ؛ اگر به خودم بود درنگ نمی کردم ، اما حالا من دو نفر هستم . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پسر شجاع

 

پیگیر سرنوشت خانوم کوچولو  شدم .

کی فکرشو می کرد ؟

با شیپورچی ازدواج کرده !

53

این مرد هشت سال جنگید ؛ خانه ای به نامش کردند .

آن مرد هشت روز جنگید ؛ کوچه ای به نامش کردند !

روز اول مهر

دعوت دخترک کمی قلقلکم داد !

چقدر دوست دارم تصویر اون روزُ !

اولین روز تحصیلم . . .

یه پسر بچه ی نسبتا" شیطون با سر تراشیده و لباس فرم سرمه ای که کمی بزرگتر از هم سن و سالهاش رفتار می کرد .

با کلی اصرار ، مادرمُ راضی کردم تا کیفمُ خودم بیارم ؛ کیف طوسی رنگی که تام و جری رُ به شکل عجیبی تو آغوش هم نشون می داد !

فکر می کردم بزرگ شدم ؛ دلم می خواست تنهایی مدرسه برم و تا چند سال بعد هم ، همچنان دلم می خواست !

زنگ دبستان که به صدا در اومد به صف ایستادم ؛ مدیر دبستان با کلی خوش آمد گویی به ذکر نکاتی هم پرداخت ؛ از بین تذکراتش این جمله خوب یادمه : " دانش آموزان عزیز سعی کنید غیبت نکنید ، چون از نمره ی انضباطتون کم میشه " . من که تا اون روز غیبت رُ فقط مترادف با پشت سر کسی حرف زدن می دونستم تا مدتها با خودم فکر می کردم اگه غیبت کنیم مدیر مدرسه چه طور متوجه میشه ! کلی تو دلم خندیدم وقتی فهمیدم غیبت نکنید یعنی غایب نشید !

خلاصه بعد از ایراد سخن آقای مدیر به کلاس رفتم و بعدش زنگ تفریح و . . .

آره ! اون روز هم گذشت مثل همه ی روزهایی که گذشتند ولی . . .

چقدر دلم تنگ شده برای اون روزها ؛ برای اون روزها که با شنیدن کلمه ها به معناهای دیگشون فکر نمی کردم !

51

 

مرد گل می خرد

زن گول می خورد

50

نابینا : مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟

بینا : آری

نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟

بینا : تو حقیقتا" نابینایی ؟!

نابینا : مادرزاد

بینا : چگونه دریافتی من سه تا سه تا می خورم ؟!

نابینا : آن گونه که من دو تا دو تا می خورم و تو هیچ معترض نمی شوی !

 

49

و پایان تو آغاز خزان . . .

48

برای داشتن امضایش سر و جان می دهند

نه هنرپیشه است و نه فوتبالیست

او فقط رئیس بانک مرکزی است !

پ ن : من ترجیح می دم امضای آقای رئیسُ روی اسکناسهای درشت داشته باشم !

 

47

لنگه کفشت را خواهم دزدید

چون یقین دارم در نهایتِ آرامش تَرکم می کنی !

پ ن : با تاثیر از قصه ی سیندرلا 

46

رفتگر : زود بساطتو جمع کردی امروز ؟

واکسی : حوصله ندارم

رفتگر : انگار کاسبی خوب نبوده

واکسی : خدارو شکر ، راضی ام

رفتگر : چند جفت ؟

واکسی : جفت نشد . 23 لنگه !

رمضان

چند روزی است که فقط خوراکِ ظهرم را غروب می‌خورم

و چه می‌بالم به این تحولِ عظیم در روزهایی عزیز !

44

نمی دانم . . .

اما تصور می کنم

گاهی خدا به من لبخند می زند

بیشتر اخم می کند

معمولاً خشمگین است

هرگز خشنود نیست

. . .

نمی دانم ...

انتظار دیدن همه ی تصاویرش را دارم

جز بی تفاوتی

43

دلم می خواد حرفاتُ باور کنم و همین منُ از تماشای چشات محروم می کنه !